Google+ Followers

۱۳۹۵/۷/۱۵

رۇیا

روی زمین دراز کشیده بودم. به پهلو که چرخیدم چیزی زیر استخوان‌های قفسه سینه‌ام خرد شد. بی آن‌که تنم را تکان بدهم دست بردم‌ چیزی از آن زیر در‌آوردم. عینکم بود. یکی از شیشه‌هایش خرد شده بود و آن دیگری نیمی خرد و نیمی از قاب در‌آمده بود. چیزی روی شیشه مدام تغییر می‌کرد. قاب را نزدیک‌تر می‌آورم. تصویری متحرک از من، منِ نوجوانی‌ام است. بعد جایش را به تصویری از چند سال بعد می‌دهد. شاهد گذر شتابناک عمرم از جوانی به پیری و فرسودگی‌ام، روی شیشه نیمه خردشده عینکم. آخرین فریم چهره‌ای شکسته و چروکیده است. چشمان نیمه باز پیری‌ام، بی حال و خسته از میان شیشه خرد شده عینک به من خیره شده‌اند.