Google+ Followers

۱۳۹۶/۸/۲۷

تراژدی

خانه‌مان در دامنه کوه بود، محصور بین باغ‌های انگور. یک طرف کوه، بقیه همه باغ‌های انگور و گردو. چیزی بین خیال و واقعیت. هنوز شهر آن‌قدر بزرگ نشده بود که خلوصِ خاک و آب را تیره کند. من گریه می‌کردم که می‌خواهم الاغ سواری کنم. یادت هست؟ آنقدر گریه کردم که آخر، نمی‌دانم از کجا، الاغی پیدای کردی تا من سوارش شوم. الاغ چموش را که دیدم، ترسان و هراسان منصرف شدم و تو می‌خواستی به زور سوارم کنی. آخرش الاغِ جفتک انداز از هردویمان عاصی شد.
چقدر زیبا بودی تو. چشمانِ سبز، موهایِ فرِ خرمایی و بینیِ کشیده. سالِ آخرِ دبیرستان بودی و قرار بود بروی امریکا که دکتر برگردی. جنگ همه رویاهایت را به باد داد. گفتی جنگ تمام شود می‌روی. جنگ که تمام شد، خانه و زندگی سوخته و ویران را نتوانستی رها کنی. داد. آن نوارِ آوازت را هنوز یادت هست؟ اول خودت می‌خواندی و بعد نوار را گوش می‌دادیم. پیش همه گفته بودم که آن صدایِ دلنشین، آن تحریرها، صدایِ تو بود. سال ها گذشت تا خجالت زده دریابم که شهرام ناظری بود.

حالا چرا اینقدر غصه‌دار؟ چرا این قدر پیر و فرتوت؟ نگفته بودی که خدایی که می‌دهد، هم او می‌گیرد؟ حیف آن چشمانِ زیبا نیست که چنین اشک ببارند؟