Google+ Followers

۱۳۹۴/۱۰/۲۶

درخت گلابی*

۱) دپارتمان فلسفه طبقه پنجم یک ساختمان خیلی بلند است. در ورودی دپارتمان درست مقابل در اتاق منشی دپارتمان است. منشی دپارتمان در اتاقش تنهاست. منشی دپارتمان بیرون از اتاقش هم تنهاست. منشی دپارتمان کلا تنهاست. هربار که از در اتاقش رد می‌شوم به بهانه‌ای چیزی می‌گوید تا که بروم داخل. حرفش را نگه می‌دارد تا بنشینم و چند دقیقه‌ای چیزی بگوید و من بشنوم و لبخندی بزنم. من که حرفی برای گفتن ندارم. معمولا فقط با حرکت سر تایید می‌کنم. دوست ندارد بروم. ادامه می‌دهد. وقتی به بهانه کلاس می‌خواهم بروم، می‌گوید یک لحظه صبر کن. دستش را بالا می‌آورد به سرش اشاره می‌کند. گویی چیزی را در هوا می‌خواهد شکار کند. سعی می‌کند به یاد بیاورد. مثلا چیز مهمی را باید به من می‌گفته در مورد ویزا، کارنامه، واحدهای ترم بعد.... چند لحظه‌ای تلاش می‌کند اما غالبا، هوا خالی است و دستش را، ناچار، خالی برمی گرداند پایین. گاهی می‌پرسد «فردا اینجایی؟» یا «وقت نهار اینجایی؟» یا «رستوران پشت دانشگاه غذاهای خوبی دارد».

۲) در رستوران دانشگاه نشسته‌ام. بیشتر میز‌ها خالی هستند. پسرکی می‌آید داخل. نگاهی به میزهای خالی می‌کند. می‌آید جلو و خیلی آرام می‌پرسد «ممکن است سر میز شما بنشینم؟». چندان طول نمی‌کشد. چند دقیقه بعد شروع می‌کند. اسمم را می‌پرسد و از خودش می‌گوید، ترم اولی است. می‌گوید از اینکه می‌خواهد چه بخواند و چه رویاهایی در سر دارد.

۳) در کافه دانشگاه نشسته‌ام. خانمی میان سال آن طرف‌تر میان قفسه کتاب‌ها می‌گردد. کتابی را دستش می‌گیرد و بلند بلند با خودش در مورد کتاب حرف می‌زند. خیلی جدی، گویی با دوستش که‌‌ همان نزدیکی هاست حرف می‌زند. به نظر تحصیل کرده می‌آید و سر و وضع مرتبی دارد. دختری که آن طرف‌تر نشسته می‌گوید «می‌بینی چقدر آدم‌ها تنها شده‌اند؟».

۴) عکسی از خودش فرستاده روی تخت بیمارستان. سر درد راهش را به بیمارستان کشانده. تنها رفته است بیمارستان. فرم‌ها را پر کرده. لباس‌هایش را در آورده. لباس بیمار پوشیده. از همان‌هایی که از پشت باز است و وقتی راه می‌روی گمان می‌کنی کسی دارد از پشت تن عریانت را دید می‌زند. روی تخت دراز کشیده. مغزش را جراحی کرده‌اند. سر و صورت خونین رو تخت افتاده. صورت استخوانی و تکیده. چشمان سبزش نیمه باز مانده‌اند. با این وضع از خودش سِلفی گرفته --این روز‌ها غیر این هم چاره‌ای هست؟ --.
می‌گوید «نبودی». می‌گویم «می‌بودم برایت قورمه سبزی می‌پختم».

آدم‌ها تنها شده‌اند. چون مغازه‌ای نیست که دوست معامله کند، مانده‌اند بی‌دوست. اما نباید از این تنهایی دهشت آور بنالند چون نالیدنشان به این معناست که لابد جذابیتی ندارند، بی‌اهمیت هستند و معمولی و برای همین هم تنها مانده‌اند. باید تنهاییشان را پنهان کنند تا تنها نمانند. چاره‌ای ندارند جز اینکه از تنهایی به تنهایی پناه ببرند، مبادا که تنها شوند.


* به یاد «درخت گلابیِ» داریوش مهرجویی