Google+ Followers

۱۳۹۴/۷/۶

بر تو نیز بگذرد

فیلسوف ما در دهه هشتم زندگی و آفتابِ لبِ بام است. فلسفه و علوم‌شناختی، آن چنان که امروز هستند، بسیار مدیون کارهای اویند. این اواخر بیمار بود و دیگر دانشگاه نمی‌آمد تا که بازنشسته شد. در لابی دانشکده نشستهایم که اتاقش را برای استادِ تازهوارد خالی می‌کنند. اتاقش پر از کتاب است، کتاب هایی که گرد و غبار روزها و سالها را به تن دارند. کتاب‌ها را در راهرو میچینند و به دانشجو‌ها میبخشند. بسیاری از کتاب‌های خودش و کتاب‌های دیگران،‌ با امضاهایی مثل
«بهترین‌ها، نوام»،
«قربانت، زنون پ.»
کتاب‌ها دست به دست می‌شوند. میراثبران، با ولعِ تمام، به جان کتابها میافتند. چند دقیقه بعد گویی نه خانی آمده، نه خانی رفته. با دوستی نشسته‌ایم و از دور کاروبار این آشفتهبازار را نظاره می‌کنیم. (گویی) نمیخواهیم دست خود را آلودۀ این فریب کنیم. بیرون و در کناره ایستادهایم. کنار این چاهِ شغاد، که «بی‌شرمیش ناباور». 


۱۳۹۴/۷/۲

سه دیدگاه اخلاقی در «جدایی»

در انتهای ماهِ اولِ کلاس که اخلاق دینمدار، نتیجهگرا و کانتی را بحث کردیم، با هم «جدایی نادر از سیمین» را می‌بینیم. قرار است مقالۀ اول درس را دربارۀ این فیلم بنویسند. بعد از دیدن فیلم به نظرم می‌رسد شوکه شده‌اند. طول می‌کشد تا از حال و هوای فیلم فاصله می‌گیرند ومی‌توانند درباره‌اش بحث کنند. [این بار که مجبورم سر کلاس بمانم و با بقیه فیلم را ببینم، متوجه می‌شوم قبلا هیچگاه نتوانسته بودم فیلم را تا آخر ببینم.] گرچه گمان می‌کنم که این فیلم پیچیده است و از جهانی کاملا متفاوت- بعلاوه اینکه فیلم را با زیرنویس می‌بینند- اما به نظرم می‌رسد که بسیاری از ظرافتهای فیلم را متوجه شده‌اند. 
کلاس که تمام می‌شود یکی از دانشجویان می‌آید مقابلم می‌ایستد، تشکر می‌کند و بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، آرام از کلاس بیرون می‌رود.