Google+ Followers

۱۳۹۴/۴/۱۵

منتصبَ القامةِ أمشي


با قامتی راست و استوار گام می‌نهم
با سرِ افراشته گام می‌نهم
شاخۀ زیتونی در دستم  
و تابوتم بر شانه‌ام
و من می‌روم، من می‌روم، من می‌روم، من، من، من...
قلبم ماهی ست سُرخ
قلبم بوستانی ست
از خار، از ریحان
لبانم آسمانی ست
که گاه آتش می‌بارد و گاه عشق
شاخۀ زیتونی در دستم 
و تابوتم بر شانه‌ام
و من می‌روم، من می‌روم، من، من، من، می‌روم، می‌روم، می‌روم...
«سمیح القاسم»

چیزی هست در آن‌چه که مارسل خلیفه می‌خواند که مرا تسخیر می‌کند، آن‌گاه که می‌خواند «منتصب القامه أمشی» و چه آن‌گاه که می‌خواند «أحن إلی خبز أمی». گرمایی هست در این صدا و روحی. همین است که هرگاه می‌خواند همه را به خواندن می‌انگیزد و خود ساکت می‌شود و به نظاره می‌نشیند. گویی صدایش که فرو می‌رود این بار از دهان مستمعان برمی‌آید، پر صلابت‌تر. چیزی است در این صدا، چیزی از جنسِ محمود درویش، با همهٔ آن تصاویر. نان مادرم، قهوهٔ مادرم، نوازشِ های مادرم. چه صلابتی دارد این زبان، چه صمیمیتی و چه گرمایی. محمود درویش بود که می‌گفت أنا کلمتی؟ خودی که در کلمات تجسم یافته. کلماتی که روح یافته‌اند.