Google+ Followers

۱۳۹۴/۲/۲۴

Infinite Jest

جلسه آخر را رفتیم خانه‌اش. قرارمان این بود. جایی در کوچه پس کوچه‌های منهتن. باید مترو سوار می‌شدیم. من زود‌تر از بقیه رسیدم. منتظر ماندم تا بقیه رسیدند. زنگ زدیم، در را باز کرد. دور میز چوبی بزرگی نشستیم. دانشجوی مورد علاقه‌اش هم بود. سوال ابتدائی‌ای پرسید. جوابش البته خوب نبود. دانشجوی دیگری سوالی پرسید، معلوم بود خوب موضوع را به یاد نمی‌آورد. بحث به درازا کشید. هوا گرم و دم کرده بود و اتاق تاریک و کم نور.
کتابخانۀ نسبتا بزرگی داشتند، علی رغم اینکه اینجا چندان رسم نیست که کتاب انبار کنند. چشمم را رو ردیف کتاب‌ها می‌گردانم. بین ردیفی از رمان‌ها چشمم می‌خورد به کتاب‌های فاستر والس. جلد Infinite Jest ساییده شده بود. همسر و بچه‌اش از در وارد می‌شوند. همسرش مهربان و مودب است. می‌آید با همه احوال‌پرسی می‌کند. پسرشان که کمرو است و از دیدن این همه آدم شوکه شده، پشت ردیف کتاب‌ها قایم می‌شود. می‌رود تا بچه را از پشت کتابخانه بیرون بیاورد، از مقابل همسرش رد می‌شود که لب و دهانش را جلو آورده که ببوسدش. نمی‌بیند و بوس با فاصله کمی از بالای تیرک به اوت می‌رود. نگاه‌مان را برمی گردانیم که حرکت ناموفق توپ را ندیدیم. می‌آییم بیرون. دم غروب است. تا ایستگاه مترو بیست دقیقه راه است. دلم نان سنگک می‌خواهد.

۱۳۹۴/۲/۱۸

به سلامتی «زندگی»

جمله‌ای هست از آلبر کامو که فرموده‌اند که «مهم‌ترین پرسش فلسفه خودکشی است». معمولا کسانی این جمله را تکرار می‌کنند که علی الظاهر مدعی‌اند که می‌خواهند خودکشی کنند و البته معلوم نیست چرا نمی‌کنند. خب البته کامو هم فرانسوی است و هم اگزیستانسیالیست، هر دو هم خیلی پرستیژ دارند. بالاخره پاریس کافه دارد، می‌شود در کافه‌ها سیگار کشید، تئاتر دید، نمایشنامه خواند، به تماشای فیلم رفت، کار دیگر کرد. (البته گویا کامو خود درکی متفاوت از مسئله داشت.) 

جایی که دوتا از زندانیان شورش کرده‌اند و عده‌ای را کشته‌اند، یکیشان ناامید و خشمگین می‌گوید به درک، مردن چه اشکالی دارد؟ بگذار بمیریم، پرنده باز آلکاتراز که از شنیدن این جمله شوکه شده، می‌گوید «اشکالش این است که زندگی چنین متاع باارزشی است». پرنده باز آلکاتراز زندانی ابد است و یک بار از اعدام خلاصی یافته، به تعبیر بیهقی از آن جهان آمده. اما هنوز گمان می‌کند زندگی با ارزش است، کسی که می‌داند هیچ گاه آن سوی میله‌ها را نخواهد دید. آن کس ارزش زندگی را می‌شناسد که به مرزهای زندگی رسیده باشد، لب بر لب مرگ نهاده باشد، و بوی تعفن و طعم تلخ لب‌های کبود مرگ را تجربه کرده باشد. 

زندگی سخت دردناک است و غم انگیز. اما زیباست اگر حتی یک بار در این آشفته بازار نگاهت به نگاهی زیبا گره بخورد، یا که از دنیا و ما فیها نصیبت نادره لبخندی نمکین باشد.