Google+ Followers

۱۳۹۲/۲/۲۰

من موسیِ تو

زیر درخت کهن​سال و قطوری که دورش نیمکتی نهاده​‌اند نشسته​‌ایم. نیمکت را خزه پوشانده و گویی با تنۀ درخت یکی شده است. زمین نمناک است و در زیر لایه​ای از شاخ و برگ پنهان شده. آسمان در آستانۀ گریستن است و ما به انتظار این بغض که هر آن فرو بریزد. تکه چوبی را از زمین برداشته ​ام و در هوا می‌​چرخانم. بر می‌​خیزم، روی نیمکت می‌​ایستم و مثل نقال ​‌ها با چوبم بازی می‌​کنم. چوب را در زمین فرو می‌​کنم و با دست راست بر آن تکیه می‌​زنم. می‌​ گویم جان رالز و عدالتش را‌‌ رها کن! از موسی برایش می‌​ گویم آنگاه که خدایش از او پرسید که در دست راستش چه دارد؟ و این​ که او در آن میانه به زیرکی تا توانست فرصت را غنیمت شمرد و گفت و گفت و گفت. سرش را بالا می‌​آورد و با لبخندی شماتت ​آمیزی می‌​گوید: «حالا موسی بودن تو به کنار، اما خدا بودن او را چه کنیم!؟»