Google+ Followers

۱۳۹۲/۱/۲۵

رویا

گویی رفته باشیم تفریح و در باغی در دامنه تپه‌ای اطراق کرده باشیم. جایی در میانۀ یک قبرستان، شیبدار و پله پله. مردی نشسته در کنارم با من حرف می‌زند، گویی خوشحال‌ام که کسی اینجاست که ایرانی است یا فارسی حرف می‌زند، اما انگار متوجه جایی دیگر‌ام و به او توجّه نمی‌کنم. به سمتِ راستم که نگاه می‌کنم، توده‌ای ابر تیره در میانۀ آسمان و زمین دارد شکل خاصی به خود می‌گیرد. خطوط چهره‌اش شکل می‌گیرد و صورت و بالاتنه‌اش کامل می‌شود. خودم، روحِ خودم، است. غمگین است و به من خیره شده.

۱۳۹۲/۱/۲۴

رویا

در جایی متروک در ایران، برج سنگی نه چندان بلندی هست، بی در و بی پنجره. در تنها اتاقش - با کف خاکی و دایره‌ای- میزی چوبی ست و نیمکتی. در آن سلول دایره‌ای، مردی ست شبیه من، با کلماتی که من نمی‌فهمم، شعر بلندی درباره مردی که در سلول دایره‌ای دیگریست شعری درباره مردی که در سلول دایره‌ای دیگریست... این سلسله را نیست پایانی و هیچ کس در نخواهد یافت آنچه را زندانیان می‌نویسند.

خورخه لویس بورخس. ترجمه انگلیسی این علی الظاهر شعر در بخش شعر نیویورکر، جولای 2009، چاپ شده است.