Google+ Followers

۱۳۹۵/۱۰/۱۰

تمام.

کلماتِ این وبلاگ همه برای تو بود. گفت‌هایِ من بود با تو. گاهی از چیزهای دیگر هم نوشتم. اما همه بهانه بود. هنوز دلتنگِ توام. هنوز لبخندت فراموش‌ام نشده. هنوز شیطنت‌هایت را یاد دارم. اما در و دیوار اینجا -- که نمی‌دانی چقدر دوستش می‌داشتم -- را غبار گرفته. رنگِ مرگ بر در و دیوارش لخته بسته. کلمات‌ام خشک و بی‌روح شده‌اند. کلمات‌ام مانده‌اند، خسته، بی‌رمق. یعنی آنکه عمرِ این وبلاگ عاقبت سر آمده. عمر این گفت‌هایِ بی‌گو. 

۲ نظر:

اف گفت...

شايد بايد طورى مى گفتى كه مى توانست چيزى، هر چيزى، بگويد.
و حالا، شايد بايد چيزى كه رمق از كلماتت گرفته را رها كنى.

ستوده گفت...

می خواهی ننویسی، مختاری. اما، بنشین فکر کن، خودت طاقت می‌آوری که ننوشتن را؟ بعلاوه، می توانی ماجرا را از چشمان آن‌ها یی که تو و نوشته‌هایت را دوست دارند، همان‌ها که به گمان تو بی‌رمق و رنگِ-مرگ-گرفته‌اند، هم ببینی.
تازه مگر بی‌رمقی و رنگِ-مرگ-گرفته‌گیِ کلمات بد است؟ (تو چه فیلسوفی هستی؟) بی‌رمقی و رنگ مرگی گرفته‌ای آدمیان مطلوب نیست، اما همین چیزهاست که رنگ می‌دهد به کلمات، تشخص می‌دهد به نوشته، نوشته‌ات را از دیگران متمایز می‌کند.
من اولین بار اسم «سمیح القاسم» را اینجا شنیدیم با آن شاهکارش «منتصب القامه أمشی». از تو شنیدم کلماتِ درویش را. أحن الی خبز أمی و قهوه أمی و لمسه أمی. تکبر فی الطفوله یوم علی صدر یوم.... بنویسی یا ننویسی، ممنون بابت اینها.