Google+ Followers

۱۳۹۴/۱۲/۱۷

تجربۀ ملال

«طبیعت بی‌جان» تصویرِ جزئی از یک زندگی است. زندگی‌ای بی‌حادثه، یکنواخت و ملال انگیز. سوزنبان قطاری که با زنش در یک اتاق کنار ریل زندگی می‌کند، تمام عمر تنها کارش این بوده که هر وقت قطار نزدیک می‌شود راهی که از روی ریل می‌گذر را ببندد و بعد از عبور قطار دوباره راه را باز کند. از زندگی سیزیف وار مرد بیهودگی می‌بارد. تا اینکه روزی به او خبر می‌دهند که بازنشست شده. خبری به این سادگی، برای پیره مرد ویرانگر است. ناگهان ترکی در یکنواختی ملال آور زندگی می‌افتد. پیره مرد مستاصل می‌شود. باده می‌نوشد، اما از باده کاری برنمی آید. «نهیب حادثه» بنیان افکن‌تر از آن است که به زور باده از آن خلاص شود. 

 «طبیعت بی‌جان» جزئی از یک زندگی است. جزئی که مجاز از کل است، مجاز از هر زندگی‌ای. مرد سوزنبان می‌تواند دانشمند یا فیلسوفی باشد که تمام عمر، به بوافضولی، در پیچ و خم‌های اسرار ازل سرک کشیده و به استادی خود شاد بوده است، یا ماجراجویی که در پی دیدن جهان بوده یا سیاستمداری که با زندگی مردمان بازی کرده، یا معلمی که عاشق آموزاندن بوده یا کسی از تبار دن ژوان و یا زوربا. هر کدام باشی،‌‌ همان سوزنبانی. زندگی‌ات تکرار ملال آوری است که‌گاه به ابتذال می‌زند. اما تنها آنگاه که ترکی در این سکون می‌افتد، جنبه ملال آورش پدیدار می‌شود. ملال نوعی خودآگاهی است. ملال تنها آنگاه به تجربه در می‌آید که به آستانۀ آگاهی درآید، آنگاه که به یکباره از غوغای زندگی فاصله بگیری و درباره آن بیندیشی. پدیدار‌شناسی ملال مثل پدیدار‌شناسی درد است. درد بودنش به آگاهانه بودنش است: دردی که به احساس در نیاید، درد نیست. تجربه ملال هم درست از آن لحظه آغاز می‌شود که به آگاهی در بیاید. 

برای همین هم شاید اصلا زندگی ملال انگیز نیست. بالعکس، ملال تجربۀ کسی است که از زندگی فاصله گرفته است. فقط وقتی از زندگی بازنشسته شدی، آنگاه است که دچار ملال می‌شوی. ملال تجربه کسی است که دیگر زندگی نمی‌کند یا از زندگی کنار گذاشته شده. ملال تجربه فراموش شدگان است،‌‌ رها شدگان به امان حادثه. تجربه ملال تجربۀ خودآگی و تسلیم به این واقعیت است که ما عاقبت جزئی از طبیعت بی جان می‌شویم. 

هیچ نظری موجود نیست: