Google+ Followers

۱۳۹۵/۱۰/۱۰

تمام.

کلماتِ این وبلاگ همه برای تو بود. گفت‌هایِ من بود با تو. گاهی از چیزهای دیگر هم نوشتم. اما همه بهانه بود. هنوز دلتنگِ توام. هنوز لبخندت فراموش‌ام نشده. هنوز شیطنت‌هایت را یاد دارم. اما در و دیوار اینجا -- که نمی‌دانی چقدر دوستش می‌داشتم -- را غبار گرفته. رنگِ مرگ بر در و دیوارش لخته بسته. کلمات‌ام خشک و بی‌روح شده‌اند. کلمات‌ام مانده‌اند، خسته، بی‌رمق. یعنی آنکه عمرِ این وبلاگ عاقبت سر آمده. عمر این گفت‌هایِ بی‌گو. 

۱۳۹۵/۷/۱۵

رۇیا

روی زمین دراز کشیده بودم. به پهلو که چرخیدم چیزی زیر استخوان‌های قفسه سینه‌ام خرد شد. بی آن‌که تنم را تکان بدهم دست بردم‌ چیزی از آن زیر در‌آوردم. عینکم بود. یکی از شیشه‌هایش خرد شده بود و آن دیگری نیمی خرد و نیمی از قاب در‌آمده بود. چیزی روی شیشه مدام تغییر می‌کرد. قاب را نزدیک‌تر می‌آورم. تصویری متحرک از من، منِ نوجوانی‌ام است. بعد جایش را به تصویری از چند سال بعد می‌دهد. شاهد گذر شتابناک عمرم از جوانی به پیری و فرسودگی‌ام، روی شیشه نیمه خردشده عینکم. آخرین فریم چهره‌ای شکسته و چروکیده است. چشمان نیمه باز پیری‌ام، بی حال و خسته از میان شیشه خرد شده عینک به من خیره شده‌اند.

۱۳۹۵/۱/۱۵

گام هایت در چهارگاه

به نواختن رِنگی می‌ماند، گام نهادنت. رِنگ را گام بزنی، رقصی این چنین خواهد بود. اما هشداری ست در این گام نهادن. دورباشی. رنگی ست در چهارگاه. حماسی و استوار. تک نوازی رنگی در چهارگاه. نوازش رقاصانه ساز در قامت دو گام استوار. همه وسوسه وجود از چنین رِنگی ست. 

۱۳۹۴/۱۲/۱۷

تجربۀ ملال

«طبیعت بی‌جان» تصویرِ جزئی از یک زندگی است. زندگی‌ای بی‌حادثه، یکنواخت و ملال انگیز. سوزنبان قطاری که با زنش در یک اتاق کنار ریل زندگی می‌کند، تمام عمر تنها کارش این بوده که هر وقت قطار نزدیک می‌شود راهی که از روی ریل می‌گذر را ببندد و بعد از عبور قطار دوباره راه را باز کند. از زندگی سیزیف وار مرد بیهودگی می‌بارد. تا اینکه روزی به او خبر می‌دهند که بازنشست شده. خبری به این سادگی، برای پیره مرد ویرانگر است. ناگهان ترکی در یکنواختی ملال آور زندگی می‌افتد. پیره مرد مستاصل می‌شود. باده می‌نوشد، اما از باده کاری برنمی آید. «نهیب حادثه» بنیان افکن‌تر از آن است که به زور باده از آن خلاص شود. 

 «طبیعت بی‌جان» جزئی از یک زندگی است. جزئی که مجاز از کل است، مجاز از هر زندگی‌ای. مرد سوزنبان می‌تواند دانشمند یا فیلسوفی باشد که تمام عمر، به بوافضولی، در پیچ و خم‌های اسرار ازل سرک کشیده و به استادی خود شاد بوده است، یا ماجراجویی که در پی دیدن جهان بوده یا سیاستمداری که با زندگی مردمان بازی کرده، یا معلمی که عاشق آموزاندن بوده یا کسی از تبار دن ژوان و یا زوربا. هر کدام باشی،‌‌ همان سوزنبانی. زندگی‌ات تکرار ملال آوری است که‌گاه به ابتذال می‌زند. اما تنها آنگاه که ترکی در این سکون می‌افتد، جنبه ملال آورش پدیدار می‌شود. ملال نوعی خودآگاهی است. ملال تنها آنگاه به تجربه در می‌آید که به آستانۀ آگاهی درآید، آنگاه که به یکباره از غوغای زندگی فاصله بگیری و درباره آن بیندیشی. پدیدار‌شناسی ملال مثل پدیدار‌شناسی درد است. درد بودنش به آگاهانه بودنش است: دردی که به احساس در نیاید، درد نیست. تجربه ملال هم درست از آن لحظه آغاز می‌شود که به آگاهی در بیاید. 

برای همین هم شاید اصلا زندگی ملال انگیز نیست. بالعکس، ملال تجربۀ کسی است که از زندگی فاصله گرفته است. فقط وقتی از زندگی بازنشسته شدی، آنگاه است که دچار ملال می‌شوی. ملال تجربه کسی است که دیگر زندگی نمی‌کند یا از زندگی کنار گذاشته شده. ملال تجربه فراموش شدگان است،‌‌ رها شدگان به امان حادثه. تجربه ملال تجربۀ خودآگی و تسلیم به این واقعیت است که ما عاقبت جزئی از طبیعت بی جان می‌شویم. 

۱۳۹۴/۱۱/۱۲

تجربۀ زوال

این ترم «مرگ» درس می‌دهم. اولین اثرش این بود که کلاس چند روزه پر شد و بعد سیل ایمیل‌هایی که می‌خواستند کلاس را بگیرند ولی جای خالی نبود. و بعد هم ایمیل‌هایی با مضمونی مثل این که من پدر و مادرم را اخیرا از دست داده‌ام و به این کلاس احتیاج دارم. بعد هم حالی کردن این‌ها که کلاسِ فلسفه است نه روانشناسی. اگر می‌خواهید تسلایی بجویید از مرگ، نه که به کارتان نمی‌آید که آن نیمچه تسلای داشته یا نداشته‌تان را هم از شما می‌ستاند. 
برای بسیاری مرگ‌اندیشی گویا جذاب است، برای همین هم این‌قدر مشتاق دارد این درس. مرگ گرچه ناگزیر است اما چندان نباید فکر را مشغول کند. آن‌چه که بیشتر شایسته فکر است-- آنچه که تقریبا تمام روز در پس و پیش ذهن من است-- اندیشۀ زوال است. اینکه زندگی تو را به اوج می‌رساند و بعد به سرعت به سوی زوال می‌برد. مرگ تو را از این حضیض زوال اگر رهایی دهد باید خیلی ارزشمند باشد، باید مشتاقش بود. 
گمان می‌کنم دلیلی که دانشجوها به مرگ بیشتر علاقه‌مندند، جدای از دلایل دیگر، این است که مرگ به عنوان پایان برجسته است، چندان برجسته که نمی‌توان از آن صرفنظر کرد. اما جنبه‌هایی از زندگی هست که از ابتدا چنین برجسته به نظر نمی‌رسند. چندان اهمیت ندارند تا که پا به درون زندگی‌ات بگذراند. باید به تجربه درآیند تا دغدغه ذهن شوند. زوال از این دست است. باید به تجربه زوال برسی تا به آن فکر کنی. تا که فکرت را مشغول کند. و دانشجوی بیست ساله جوان تر از آن است تا که زوال سراغش آمده باشد. هنوز اندکی باقی است تا چروک صورت، سفیدی و ریختن موها  و ضعف حافظه و خستگی و ناتوانی به سراغت آمده باشد. هنوز اندکی باقی است تا زوال آنچنان محکم بر صورتت سیلی بزند که نگاهت را از روبرو برگرداند تا که به پشت سرت بنگری. تا برای اولین بار، راه آمده را ببینی نه راه پیش رو را. تا حسرت و غصه جای آرمان و آرزو را بگیرد. تا که به کودکی‌ات خیره شوی. به کودکانگی‌هایت. به یاد خانه بیفتی. به یاد مادر. به یاد هر آنچه که در دوردست است و دیگر به تجربه در نخواهد آمد، «هرگز» به تجربه در نخواهد آمد. آنگاه است که می‌بینی، مرگ تنها یعنی این که این دایره هرگز مثل موجی بزرگتر و بزگتر شود به اندازه‌ای که تمام هستی‌ات را در خود بگیرد. مرگ حالتِ حدیِ زوال است وقتی که زوال دیگر همه چیز را در خود فرو برده، بی امید بازگشت.
به هر حال، آن چیزی که زیسته می‌شود تجربه زوال است. تجربه فروریختن تدریجی، تجربه کاستن مدام، تجربه از دست دادنی که برگشت ناپذیر است. در حالی که "مرگ رخدادی در زندگی نیست. مرگ زیسته نمی‌شود."(تراکتاتوس ۴۳۱۱. ۶) و برای همین غفلت از زوال به بهانه اندیشیدن درباره مرگ عجیب است. در حالی که رخدادی که زیسته نمی‌شود، حداقل در این مورد خاص، نمی‌تواند برای منِ تجربه گر غم‌انگیز باشد، تجربه زوال اما تراژیک ترین تجربه گریزناپذیر ما زندگان است.
در میان زندگانی که دچار تجربۀ زوال می‌شوند، ما تنها موجوداتی هستیم که به این تجربه می‌اندیشیم و تراژیک بودنِ تجربه از همین تاملِ دربارۀ تجربه ناشی می‌شود نه از خود تجربه. تأملِ در زوال تراژیک است نه زوال به خودی خود. اگر به تجربه آگاهی مرتبۀ بالاتر نمی‌داشتیم، آگاهی از اینکه دچار زوال می‌شویم، بعید بود که چنین تراژیک می‌بود. برای همین هم همان‌قدر که «حیوانِ ناطق» عنوان مناسبی است برای ما که «حیوان زوال اندیش». گویا به دنیا می‌آییم که، نابوده به کام خویش، شاهد زوال خویش باشیم.

۱۳۹۴/۱۰/۲۶

درخت گلابی*

۱) دپارتمان فلسفه طبقه پنجم یک ساختمان خیلی بلند است. در ورودی دپارتمان درست مقابل در اتاق منشی دپارتمان است. منشی دپارتمان در اتاقش تنهاست. منشی دپارتمان بیرون از اتاقش هم تنهاست. منشی دپارتمان کلا تنهاست. هربار که از در اتاقش رد می‌شوم به بهانه‌ای چیزی می‌گوید تا که بروم داخل. حرفش را نگه می‌دارد تا بنشینم و چند دقیقه‌ای چیزی بگوید و من بشنوم و لبخندی بزنم. من که حرفی برای گفتن ندارم. معمولا فقط با حرکت سر تایید می‌کنم. دوست ندارد بروم. ادامه می‌دهد. وقتی به بهانه کلاس می‌خواهم بروم، می‌گوید یک لحظه صبر کن. دستش را بالا می‌آورد به سرش اشاره می‌کند. گویی چیزی را در هوا می‌خواهد شکار کند. سعی می‌کند به یاد بیاورد. مثلا چیز مهمی را باید به من می‌گفته در مورد ویزا، کارنامه، واحدهای ترم بعد.... چند لحظه‌ای تلاش می‌کند اما غالبا، هوا خالی است و دستش را، ناچار، خالی برمی گرداند پایین. گاهی می‌پرسد «فردا اینجایی؟» یا «وقت نهار اینجایی؟» یا «رستوران پشت دانشگاه غذاهای خوبی دارد».

۲) در رستوران دانشگاه نشسته‌ام. بیشتر میز‌ها خالی هستند. پسرکی می‌آید داخل. نگاهی به میزهای خالی می‌کند. می‌آید جلو و خیلی آرام می‌پرسد «ممکن است سر میز شما بنشینم؟». چندان طول نمی‌کشد. چند دقیقه بعد شروع می‌کند. اسمم را می‌پرسد و از خودش می‌گوید، ترم اولی است. می‌گوید از اینکه می‌خواهد چه بخواند و چه رویاهایی در سر دارد.

۳) در کافه دانشگاه نشسته‌ام. خانمی میان سال آن طرف‌تر میان قفسه کتاب‌ها می‌گردد. کتابی را دستش می‌گیرد و بلند بلند با خودش در مورد کتاب حرف می‌زند. خیلی جدی، گویی با دوستش که‌‌ همان نزدیکی هاست حرف می‌زند. به نظر تحصیل کرده می‌آید و سر و وضع مرتبی دارد. دختری که آن طرف‌تر نشسته می‌گوید «می‌بینی چقدر آدم‌ها تنها شده‌اند؟».

۴) عکسی از خودش فرستاده روی تخت بیمارستان. سر درد راهش را به بیمارستان کشانده. تنها رفته است بیمارستان. فرم‌ها را پر کرده. لباس‌هایش را در آورده. لباس بیمار پوشیده. از همان‌هایی که از پشت باز است و وقتی راه می‌روی گمان می‌کنی کسی دارد از پشت تن عریانت را دید می‌زند. روی تخت دراز کشیده. مغزش را جراحی کرده‌اند. سر و صورت خونین رو تخت افتاده. صورت استخوانی و تکیده. چشمان سبزش نیمه باز مانده‌اند. با این وضع از خودش سِلفی گرفته --این روز‌ها غیر این هم چاره‌ای هست؟ --.
می‌گوید «نبودی». می‌گویم «می‌بودم برایت قورمه سبزی می‌پختم».

آدم‌ها تنها شده‌اند. چون مغازه‌ای نیست که دوست معامله کند، مانده‌اند بی‌دوست. اما نباید از این تنهایی دهشت آور بنالند چون نالیدنشان به این معناست که لابد جذابیتی ندارند، بی‌اهمیت هستند و معمولی و برای همین هم تنها مانده‌اند. باید تنهاییشان را پنهان کنند تا تنها نمانند. چاره‌ای ندارند جز اینکه از تنهایی به تنهایی پناه ببرند، مبادا که تنها شوند.


* به یاد «درخت گلابیِ» داریوش مهرجویی