Google+ Followers

۱۳۹۴/۹/۱۸

پیره مرد


می‌رفتم که بدوم، سر خیابان پیره مردی را دیدم بی‌خانمان، با شلوار جین پاره و موی سر و ریش سپید بلند و ژولیده. قبلا هم دیده بودمش، گاهی. معلوم بود مدتهاست که حمام نرفته. برای خودش هیبتی داشت. برگشتنی دوباره دیدمش، سر کوچه، مقابل بنای یادبود نشسته بود و پا‌هایش را جمع کرده بود و دو دستش را میان ران‌هایش گرفته بود. رفتم فروشگاهی که‌‌ همان نزدیکی بود میوه خریدم. برای پیره مرد دوتا موز خریدم. موز‌ها را نگرفت، گفت «نمی‌خواهم». چهار دلار داشتم، پول‌ها را سمتش گرفتم، نگرفت. گفت «پول دارم، بخواهم خودم می‌توانم چیزی بخرم». آرام و بی‌احساس حرف می‌زد، اما قامت چهارشانه و بلندش ابهتی مقاومت ناپذیر به صدا می‌داد. دوست داشتم بیشتر حرف می‌زد، اما نتوانسم چیزی بپرسم. چند لحظه‌ای خشکم زد. به خودم آمدم. برگشتم.

هیچ نظری موجود نیست: