Google+ Followers

۱۳۹۴/۱۰/۲

رویای یک عصر آخر پاییز

مثل بچه‌ها عذا می‌خوری. تمام برنج را با سالاد و خورش قاطی می‌کنی و عاقبت همه‌اش دست-نخورده می‌ماند. در حالی که برایت انار دانه می‌کنم، شماتت-آمیز از گوشۀ چشم حرکاتت را می‌پایم. توی دوغ سبزی ریخته‌ام. تا حالا دوغ نخورده‌ای و با لذت و هیجان بازیگوشانه‌ای دوغ را مزه مزه می‌کنی. کمی چای می‌خوری، کمی دوغ، کمی انار دانه شده و من خنده‌ام می گیرد از این همه کودکانگی.  
تو رفته باشی و من روی صندلیِ تو، همانجا که تو نشسته بودی، بنشینم. دست‌هایم را همانطور روی میز بگذارم. لیوانت را بردارم و از همانجا که تو نوشیده بودی، بنوشم. بعد کمی چایی و بعد انار و از تکرار کودکانگی‌ات سرشارِ هیجان شوم.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

تغییرِ زمان و نوعِ افعال از پاراگرافِ اول به بعدی، عالی بود. پاراگرافِ اول محتوای رویا را، چونان واقعیت، تصویر می‌کند: ما داخل در رویا هستیم. بندِ بعد، از بیرونِ رویا دارد رویاپردازی می‌کند (object-language vs. meta-language).