Google+ Followers

۱۳۹۴/۹/۱۶

بسیار ممنون که هستی.


امروز روز آخر کلاس درسِمان بود. درس که تمام شد پرسید کدام قسمت از درس جذاب بود، یا اصلا چیزی از این کلاس برایتان جذاب بود؟ گشت و گشت و به من رسید. گفتم چه چیزی از کلاس برایم جذاب بود. گفتم اما این مهم‌ترین قسمت این کلاس نبود، آنچه که همیشه با من بماند. چیزی که با من از این کلاس خواهد ماند این است که «تو چقدر خوبی و چقدر خوب که هستی». 
خوب بودنش چیزی بیش از آنچه که هست نیست.‌‌ همان که هست،‌‌ همان خوب است و برای بودنش از هستی سپاسگزارم، و بیشتر، از اینکه در این زندگی کوتاه، در این زمان و مکانِ یکسان ما را به هم رساند. 
این را که می‌گفتم یادم افتاد که یاد بعضی نفرات نیما را روشن می‌داشت.

«یاد بعضی نفرات 
روشنَم می‌دارد: 
اعتصام یوسف، 
حسن رشدیه. 

قوّتم می‌بخشد 
ره می‌اندازد 
و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم 
گرم می‌آید از گرمیِ عالی دَمِشان. 

نام بعضی نفرات 
رزقِ روحم شده است. 
وقت هر دلتنگی 
سویشان دارم دست 
جرئتم می‌بخشد 
روشنم می‌دارد.» 

کاش می‌شد همین را به فارسی خواند و او هم می‌فهمید که «اعتصام یوسف» من است و «حسن رشدیه‌»ام. کاش می‌فهمید که «اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم گرم می‌آید از گرمیِ عالیِ دَمش». 

هیچ نظری موجود نیست: