Google+ Followers

۱۳۹۴/۷/۶

بر تو نیز بگذرد

فیلسوف ما در دهه هشتم زندگی و آفتابِ لبِ بام است. فلسفه و علوم‌شناختی، آن چنان که امروز هستند، بسیار مدیون کارهای اویند. این اواخر بیمار بود و دیگر دانشگاه نمی‌آمد تا که بازنشسته شد. در لابی دانشکده نشستهایم که اتاقش را برای استادِ تازهوارد خالی می‌کنند. اتاقش پر از کتاب است، کتاب هایی که گرد و غبار روزها و سالها را به تن دارند. کتاب‌ها را در راهرو میچینند و به دانشجو‌ها میبخشند. بسیاری از کتاب‌های خودش و کتاب‌های دیگران،‌ با امضاهایی مثل
«بهترین‌ها، نوام»،
«قربانت، زنون پ.»
کتاب‌ها دست به دست می‌شوند. میراثبران، با ولعِ تمام، به جان کتابها میافتند. چند دقیقه بعد گویی نه خانی آمده، نه خانی رفته. با دوستی نشسته‌ایم و از دور کاروبار این آشفتهبازار را نظاره می‌کنیم. (گویی) نمیخواهیم دست خود را آلودۀ این فریب کنیم. بیرون و در کناره ایستادهایم. کنار این چاهِ شغاد، که «بی‌شرمیش ناباور». 


هیچ نظری موجود نیست: