Google+ Followers

۱۳۹۴/۳/۱۵

در ستایش آزادگی

چند باری آمده بود دانشگاه و پای صحبت‌اش نشسته بودم. خوب و جذاب سخن می‌گفت وسخنش به دل می‌نشست. لهجه‌اش شیرین بود و خودمانی و متواضع‌ترش می‌کرد. موقع حرف زدن عادت داشت دست و بازویش را در دایره‌ای فرضی در هوا بچرخاند، گویی که به نیرویِ دست‌هایش سخنش را تقویت می‌کرد. 
آخرین باری که دیدمش، در یکی از همین مناسبت‌های سیاسی بود. او بود و دیگرانی که همه رخت بربسته‌اند از این آشفته بازار. همه از نفت گفتند و از مصدق و سیاست و ... . او اما از روزهای دانشجویی‌اش گفت. از سال‌های شصت گفت که به طلبِ علم، از دلِ کویرِخشک راهیِ تهران می‌شود. از بختِ او دانشگاه خوابگاه ندارد. ناچار، با دوستانش می‌روند جنوب تهران در مسافرخانه‌ای ساکن می‌شود. اواخر پاییز باران می‌گیرد. از دانشگاه که برمی‌گردند، سقف اتاق‌شان فرو ریخته وسط اتاق.

حال اما سال‌ها سپری شده است. او راهیِ گناباد است. گفت: كن في الدنيا كأنك غريب أو عابر سبيل.  

۱ نظر:

گندم گفت...

من به خود نامدم اینجا که به خودبازروم

آنکه آوردمرا باز برد در وطنم