Google+ Followers

۱۳۹۴/۲/۲۴

Infinite Jest

جلسه آخر را رفتیم خانه‌اش. قرارمان این بود. جایی در کوچه پس کوچه‌های منهتن. باید مترو سوار می‌شدیم. من زود‌تر از بقیه رسیدم. منتظر ماندم تا بقیه رسیدند. زنگ زدیم، در را باز کرد. دور میز چوبی بزرگی نشستیم. دانشجوی مورد علاقه‌اش هم بود. سوال ابتدائی‌ای پرسید. جوابش البته خوب نبود. دانشجوی دیگری سوالی پرسید، معلوم بود خوب موضوع را به یاد نمی‌آورد. بحث به درازا کشید. هوا گرم و دم کرده بود و اتاق تاریک و کم نور.
کتابخانۀ نسبتا بزرگی داشتند، علی رغم اینکه اینجا چندان رسم نیست که کتاب انبار کنند. چشمم را رو ردیف کتاب‌ها می‌گردانم. بین ردیفی از رمان‌ها چشمم می‌خورد به کتاب‌های فاستر والس. جلد Infinite Jest ساییده شده بود. همسر و بچه‌اش از در وارد می‌شوند. همسرش مهربان و مودب است. می‌آید با همه احوال‌پرسی می‌کند. پسرشان که کمرو است و از دیدن این همه آدم شوکه شده، پشت ردیف کتاب‌ها قایم می‌شود. می‌رود تا بچه را از پشت کتابخانه بیرون بیاورد، از مقابل همسرش رد می‌شود که لب و دهانش را جلو آورده که ببوسدش. نمی‌بیند و بوس با فاصله کمی از بالای تیرک به اوت می‌رود. نگاه‌مان را برمی گردانیم که حرکت ناموفق توپ را ندیدیم. می‌آییم بیرون. دم غروب است. تا ایستگاه مترو بیست دقیقه راه است. دلم نان سنگک می‌خواهد.

هیچ نظری موجود نیست: