Google+ Followers

۱۳۹۴/۲/۱۸

به سلامتی «زندگی»

جمله‌ای هست از آلبر کامو که فرموده‌اند که «مهم‌ترین پرسش فلسفه خودکشی است». معمولا کسانی این جمله را تکرار می‌کنند که علی الظاهر مدعی‌اند که می‌خواهند خودکشی کنند و البته معلوم نیست چرا نمی‌کنند. خب البته کامو هم فرانسوی است و هم اگزیستانسیالیست، هر دو هم خیلی پرستیژ دارند. بالاخره پاریس کافه دارد، می‌شود در کافه‌ها سیگار کشید، تئاتر دید، نمایشنامه خواند، به تماشای فیلم رفت، کار دیگر کرد. (البته گویا کامو خود درکی متفاوت از مسئله داشت.) 

جایی که دوتا از زندانیان شورش کرده‌اند و عده‌ای را کشته‌اند، یکیشان ناامید و خشمگین می‌گوید به درک، مردن چه اشکالی دارد؟ بگذار بمیریم، پرنده باز آلکاتراز که از شنیدن این جمله شوکه شده، می‌گوید «اشکالش این است که زندگی چنین متاع باارزشی است». پرنده باز آلکاتراز زندانی ابد است و یک بار از اعدام خلاصی یافته، به تعبیر بیهقی از آن جهان آمده. اما هنوز گمان می‌کند زندگی با ارزش است، کسی که می‌داند هیچ گاه آن سوی میله‌ها را نخواهد دید. آن کس ارزش زندگی را می‌شناسد که به مرزهای زندگی رسیده باشد، لب بر لب مرگ نهاده باشد، و بوی تعفن و طعم تلخ لب‌های کبود مرگ را تجربه کرده باشد. 

زندگی سخت دردناک است و غم انگیز. اما زیباست اگر حتی یک بار در این آشفته بازار نگاهت به نگاهی زیبا گره بخورد، یا که از دنیا و ما فیها نصیبت نادره لبخندی نمکین باشد.

هیچ نظری موجود نیست: