Google+ Followers

۱۳۹۴/۱/۲۸

هلن

هلن استاد موسیقی است. موسیقی را می‌فهمد و خوب پیانو می‌نوازد. خانه و زندگی‌اش هم همه خوب و به راه هستند. دختر خوب، شوهر مهربان و سر به راه. همه چیز خوب است و این‌‌‌ همان جایی که باید ترسید. 
بعد از سال‌ها، که حکم آرامش پیش از طوفان را داشتند، افسردگی به ناگاه دوباره از راه می‌رسد. «سگ سیاه» بد قدم برگشته است. سگ سیاه جهانِ رنگارنگ و پر از موسیقیِ هلن را تاریک می‌کند، بی‌رنگ، بی‌مزه، بی‌ریتم وبی‌صدا. به در و دیوار چنگ می‌زند، اما هیچ صدایی نمی‌شنود، هیچ رنگی نمی‌بیند. به در و دیوار چنگ می‌زند که شاید معنایی از دل این همه بی‌معنایی بیرون بیاید. معنا اما به یکباره از دل این دنیا رخت بر بسته است. تنها روزنه‌ای که به سوی نور و دنیای رنگ و صدا و بو و طعم باز است، دختری است از‌‌‌ همان دنیایی سابقا پر رنگ و ریتم، اکنون ساکن دنیای تاریکِ بی‌رنگ و بی‌صدا. دردا که قانونِ غریزی این دنیایی بی‌رنگی این است که خودت را که نمی‌توانی نجات دهی، بنابراین تا می‌توانی سعی کن که «دیگری» بماند. گویی نجاتت در گرو نجات دیگری است. طرفه اینکه اگر دیگری به نور برسد، تو را اما در دنیای تاریکت تنها‌‌ رها می‌کند.

هیچ نظری موجود نیست: