Google+ Followers

۱۳۹۴/۱۰/۲

رویای یک عصر آخر پاییز

مثل بچه‌ها عذا می‌خوری. تمام برنج را با سالاد و خورش قاطی می‌کنی و عاقبت همه‌اش دست-نخورده می‌ماند. در حالی که برایت انار دانه می‌کنم، شماتت-آمیز از گوشۀ چشم حرکاتت را می‌پایم. توی دوغ سبزی ریخته‌ام. تا حالا دوغ نخورده‌ای و با لذت و هیجان بازیگوشانه‌ای دوغ را مزه مزه می‌کنی. کمی چای می‌خوری، کمی دوغ، کمی انار دانه شده و من خنده‌ام می گیرد از این همه کودکانگی.  
تو رفته باشی و من روی صندلیِ تو، همانجا که تو نشسته بودی، بنشینم. دست‌هایم را همانطور روی میز بگذارم. لیوانت را بردارم و از همانجا که تو نوشیده بودی، بنوشم. بعد کمی چایی و بعد انار و از تکرار کودکانگی‌ات سرشارِ هیجان شوم.

۱۳۹۴/۹/۲۷

حکمت ملوکانه: نامه نگاری آری، انقلاب نه

مستندی هست درباره فرح پهلوی، با نام «من و ملکه».اکنون پس از سال‌ها که دیگر نه از تاک نشانی مانده و نه از تاک نشان، انقلابیِ سابق، در قامت مصاحبه گر در برابر ملکۀ سابق قرار گرفته است. جایی در انتهای مستند، مصاحبه گر دلایل انقلابی بودنش را، اینکه علیه نظام شاهنشاهی مبارزه می‌کرده را، توضیح می‌دهد. دلایلش این است که در خانواده فقیری بزرگ شده و بسیاری مواقع که از مدرسه برمی گشته غذایشان نان خالی بوده، پدر و مادرش بیمار و ناتوان بوده‌اند و دلایلی دیگر از این قبیل. پاسخ فرح: 

 «اشتباهی که کردی، یه نامه می‌نوشتی به من که پدرم مریضه، مادرم امکان نداره، ما هشت نفریم، یه کاری برای ما بکن.» ('۲۶: ۱)

۱۳۹۴/۹/۱۸

پیره مرد


می‌رفتم که بدوم، سر خیابان پیره مردی را دیدم بی‌خانمان، با شلوار جین پاره و موی سر و ریش سپید بلند و ژولیده. قبلا هم دیده بودمش، گاهی. معلوم بود مدتهاست که حمام نرفته. برای خودش هیبتی داشت. برگشتنی دوباره دیدمش، سر کوچه، مقابل بنای یادبود نشسته بود و پا‌هایش را جمع کرده بود و دو دستش را میان ران‌هایش گرفته بود. رفتم فروشگاهی که‌‌ همان نزدیکی بود میوه خریدم. برای پیره مرد دوتا موز خریدم. موز‌ها را نگرفت، گفت «نمی‌خواهم». چهار دلار داشتم، پول‌ها را سمتش گرفتم، نگرفت. گفت «پول دارم، بخواهم خودم می‌توانم چیزی بخرم». آرام و بی‌احساس حرف می‌زد، اما قامت چهارشانه و بلندش ابهتی مقاومت ناپذیر به صدا می‌داد. دوست داشتم بیشتر حرف می‌زد، اما نتوانسم چیزی بپرسم. چند لحظه‌ای خشکم زد. به خودم آمدم. برگشتم.

۱۳۹۴/۹/۱۶

بسیار ممنون که هستی.


امروز روز آخر کلاس درسِمان بود. درس که تمام شد پرسید کدام قسمت از درس جذاب بود، یا اصلا چیزی از این کلاس برایتان جذاب بود؟ گشت و گشت و به من رسید. گفتم چه چیزی از کلاس برایم جذاب بود. گفتم اما این مهم‌ترین قسمت این کلاس نبود، آنچه که همیشه با من بماند. چیزی که با من از این کلاس خواهد ماند این است که «تو چقدر خوبی و چقدر خوب که هستی». 
خوب بودنش چیزی بیش از آنچه که هست نیست.‌‌ همان که هست،‌‌ همان خوب است و برای بودنش از هستی سپاسگزارم، و بیشتر، از اینکه در این زندگی کوتاه، در این زمان و مکانِ یکسان ما را به هم رساند. 
این را که می‌گفتم یادم افتاد که یاد بعضی نفرات نیما را روشن می‌داشت.

«یاد بعضی نفرات 
روشنَم می‌دارد: 
اعتصام یوسف، 
حسن رشدیه. 

قوّتم می‌بخشد 
ره می‌اندازد 
و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم 
گرم می‌آید از گرمیِ عالی دَمِشان. 

نام بعضی نفرات 
رزقِ روحم شده است. 
وقت هر دلتنگی 
سویشان دارم دست 
جرئتم می‌بخشد 
روشنم می‌دارد.» 

کاش می‌شد همین را به فارسی خواند و او هم می‌فهمید که «اعتصام یوسف» من است و «حسن رشدیه‌»ام. کاش می‌فهمید که «اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم گرم می‌آید از گرمیِ عالیِ دَمش». 

۱۳۹۴/۷/۲۵

۱۳۹۴/۷/۲۳

من یوسف‌ام پدر!

من یوسف‌ام، ای پدر!
پدر، بردارنم دوستم نمی‌دارند
مرا میان خود نمی‌خواهند
...
می‌خواهند بمیرم تا برایم مرثیه بخوانند
آن‌ها- درِِ خانه‌ات را بر من بستند
و مرا از میان خود راندند
 انگور مرا زهر آلود کردند،‌ ای پدر!


آنگاه که نسیم با زلفان من عشق بازی می‌کرد
بر من حسادت ورزیدند و
بر من و تو شوریدند.

من با آن‌ها چه کرده بودم؟

پروانگان بر شانه‌هایم می‌نشستند و
بوته‌های گندم به سویم متمایل می‌شدند
و پرنده بر کف دستانم می‌آرامید

من چه کرده بودم‌ای پدر؟ و چرا من؟
تو مرا یوسف نامیدی و
آن‌ها مرا در چاه افکندند و گناه را بر دوش گرگ انداختند
در حالی که گرگ از برادرانم مهربان‌تر است

پدر! آیا بر کسی ظلمی روا داشتم آنگاه که
گفتم «یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که بر من سجده می‌برند»؟

ترجمه آزاد از «أنا یوسف یا أبی»، محمود درویش

۱۳۹۴/۷/۶

بر تو نیز بگذرد

فیلسوف ما در دهه هشتم زندگی و آفتابِ لبِ بام است. فلسفه و علوم‌شناختی، آن چنان که امروز هستند، بسیار مدیون کارهای اویند. این اواخر بیمار بود و دیگر دانشگاه نمی‌آمد تا که بازنشسته شد. در لابی دانشکده نشستهایم که اتاقش را برای استادِ تازهوارد خالی می‌کنند. اتاقش پر از کتاب است، کتاب هایی که گرد و غبار روزها و سالها را به تن دارند. کتاب‌ها را در راهرو میچینند و به دانشجو‌ها میبخشند. بسیاری از کتاب‌های خودش و کتاب‌های دیگران،‌ با امضاهایی مثل
«بهترین‌ها، نوام»،
«قربانت، زنون پ.»
کتاب‌ها دست به دست می‌شوند. میراثبران، با ولعِ تمام، به جان کتابها میافتند. چند دقیقه بعد گویی نه خانی آمده، نه خانی رفته. با دوستی نشسته‌ایم و از دور کاروبار این آشفتهبازار را نظاره می‌کنیم. (گویی) نمیخواهیم دست خود را آلودۀ این فریب کنیم. بیرون و در کناره ایستادهایم. کنار این چاهِ شغاد، که «بی‌شرمیش ناباور». 


۱۳۹۴/۷/۲

سه دیدگاه اخلاقی در «جدایی»

در انتهای ماهِ اولِ کلاس که اخلاق دینمدار، نتیجهگرا و کانتی را بحث کردیم، با هم «جدایی نادر از سیمین» را می‌بینیم. قرار است مقالۀ اول درس را دربارۀ این فیلم بنویسند. بعد از دیدن فیلم به نظرم می‌رسد شوکه شده‌اند. طول می‌کشد تا از حال و هوای فیلم فاصله می‌گیرند ومی‌توانند درباره‌اش بحث کنند. [این بار که مجبورم سر کلاس بمانم و با بقیه فیلم را ببینم، متوجه می‌شوم قبلا هیچگاه نتوانسته بودم فیلم را تا آخر ببینم.] گرچه گمان می‌کنم که این فیلم پیچیده است و از جهانی کاملا متفاوت- بعلاوه اینکه فیلم را با زیرنویس می‌بینند- اما به نظرم می‌رسد که بسیاری از ظرافتهای فیلم را متوجه شده‌اند. 
کلاس که تمام می‌شود یکی از دانشجویان می‌آید مقابلم می‌ایستد، تشکر می‌کند و بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، آرام از کلاس بیرون می‌رود.


۱۳۹۴/۴/۱۵

منتصبَ القامةِ أمشي


با قامتی راست و استوار گام می‌نهم
با سرِ افراشته گام می‌نهم
شاخۀ زیتونی در دستم  
و تابوتم بر شانه‌ام
و من می‌روم، من می‌روم، من می‌روم، من، من، من...
قلبم ماهی ست سُرخ
قلبم بوستانی ست
از خار، از ریحان
لبانم آسمانی ست
که گاه آتش می‌بارد و گاه عشق
شاخۀ زیتونی در دستم 
و تابوتم بر شانه‌ام
و من می‌روم، من می‌روم، من، من، من، می‌روم، می‌روم، می‌روم...
«سمیح القاسم»

چیزی هست در آن‌چه که مارسل خلیفه می‌خواند که مرا تسخیر می‌کند، آن‌گاه که می‌خواند «منتصب القامه أمشی» و چه آن‌گاه که می‌خواند «أحن إلی خبز أمی». گرمایی هست در این صدا و روحی. همین است که هرگاه می‌خواند همه را به خواندن می‌انگیزد و خود ساکت می‌شود و به نظاره می‌نشیند. گویی صدایش که فرو می‌رود این بار از دهان مستمعان برمی‌آید، پر صلابت‌تر. چیزی است در این صدا، چیزی از جنسِ محمود درویش، با همهٔ آن تصاویر. نان مادرم، قهوهٔ مادرم، نوازشِ های مادرم. چه صلابتی دارد این زبان، چه صمیمیتی و چه گرمایی. محمود درویش بود که می‌گفت أنا کلمتی؟ خودی که در کلمات تجسم یافته. کلماتی که روح یافته‌اند. 

۱۳۹۴/۳/۱۵

در ستایش آزادگی

چند باری آمده بود دانشگاه و پای صحبت‌اش نشسته بودم. خوب و جذاب سخن می‌گفت وسخنش به دل می‌نشست. لهجه‌اش شیرین بود و خودمانی و متواضع‌ترش می‌کرد. موقع حرف زدن عادت داشت دست و بازویش را در دایره‌ای فرضی در هوا بچرخاند، گویی که به نیرویِ دست‌هایش سخنش را تقویت می‌کرد. 
آخرین باری که دیدمش، در یکی از همین مناسبت‌های سیاسی بود. او بود و دیگرانی که همه رخت بربسته‌اند از این آشفته بازار. همه از نفت گفتند و از مصدق و سیاست و ... . او اما از روزهای دانشجویی‌اش گفت. از سال‌های شصت گفت که به طلبِ علم، از دلِ کویرِخشک راهیِ تهران می‌شود. از بختِ او دانشگاه خوابگاه ندارد. ناچار، با دوستانش می‌روند جنوب تهران در مسافرخانه‌ای ساکن می‌شود. اواخر پاییز باران می‌گیرد. از دانشگاه که برمی‌گردند، سقف اتاق‌شان فرو ریخته وسط اتاق.

حال اما سال‌ها سپری شده است. او راهیِ گناباد است. گفت: كن في الدنيا كأنك غريب أو عابر سبيل.  

۱۳۹۴/۲/۲۴

Infinite Jest

جلسه آخر را رفتیم خانه‌اش. قرارمان این بود. جایی در کوچه پس کوچه‌های منهتن. باید مترو سوار می‌شدیم. من زود‌تر از بقیه رسیدم. منتظر ماندم تا بقیه رسیدند. زنگ زدیم، در را باز کرد. دور میز چوبی بزرگی نشستیم. دانشجوی مورد علاقه‌اش هم بود. سوال ابتدائی‌ای پرسید. جوابش البته خوب نبود. دانشجوی دیگری سوالی پرسید، معلوم بود خوب موضوع را به یاد نمی‌آورد. بحث به درازا کشید. هوا گرم و دم کرده بود و اتاق تاریک و کم نور.
کتابخانۀ نسبتا بزرگی داشتند، علی رغم اینکه اینجا چندان رسم نیست که کتاب انبار کنند. چشمم را رو ردیف کتاب‌ها می‌گردانم. بین ردیفی از رمان‌ها چشمم می‌خورد به کتاب‌های فاستر والس. جلد Infinite Jest ساییده شده بود. همسر و بچه‌اش از در وارد می‌شوند. همسرش مهربان و مودب است. می‌آید با همه احوال‌پرسی می‌کند. پسرشان که کمرو است و از دیدن این همه آدم شوکه شده، پشت ردیف کتاب‌ها قایم می‌شود. می‌رود تا بچه را از پشت کتابخانه بیرون بیاورد، از مقابل همسرش رد می‌شود که لب و دهانش را جلو آورده که ببوسدش. نمی‌بیند و بوس با فاصله کمی از بالای تیرک به اوت می‌رود. نگاه‌مان را برمی گردانیم که حرکت ناموفق توپ را ندیدیم. می‌آییم بیرون. دم غروب است. تا ایستگاه مترو بیست دقیقه راه است. دلم نان سنگک می‌خواهد.

۱۳۹۴/۲/۱۸

به سلامتی «زندگی»

جمله‌ای هست از آلبر کامو که فرموده‌اند که «مهم‌ترین پرسش فلسفه خودکشی است». معمولا کسانی این جمله را تکرار می‌کنند که علی الظاهر مدعی‌اند که می‌خواهند خودکشی کنند و البته معلوم نیست چرا نمی‌کنند. خب البته کامو هم فرانسوی است و هم اگزیستانسیالیست، هر دو هم خیلی پرستیژ دارند. بالاخره پاریس کافه دارد، می‌شود در کافه‌ها سیگار کشید، تئاتر دید، نمایشنامه خواند، به تماشای فیلم رفت، کار دیگر کرد. (البته گویا کامو خود درکی متفاوت از مسئله داشت.) 

جایی که دوتا از زندانیان شورش کرده‌اند و عده‌ای را کشته‌اند، یکیشان ناامید و خشمگین می‌گوید به درک، مردن چه اشکالی دارد؟ بگذار بمیریم، پرنده باز آلکاتراز که از شنیدن این جمله شوکه شده، می‌گوید «اشکالش این است که زندگی چنین متاع باارزشی است». پرنده باز آلکاتراز زندانی ابد است و یک بار از اعدام خلاصی یافته، به تعبیر بیهقی از آن جهان آمده. اما هنوز گمان می‌کند زندگی با ارزش است، کسی که می‌داند هیچ گاه آن سوی میله‌ها را نخواهد دید. آن کس ارزش زندگی را می‌شناسد که به مرزهای زندگی رسیده باشد، لب بر لب مرگ نهاده باشد، و بوی تعفن و طعم تلخ لب‌های کبود مرگ را تجربه کرده باشد. 

زندگی سخت دردناک است و غم انگیز. اما زیباست اگر حتی یک بار در این آشفته بازار نگاهت به نگاهی زیبا گره بخورد، یا که از دنیا و ما فیها نصیبت نادره لبخندی نمکین باشد.

۱۳۹۴/۲/۶

بهار شده، لابد.

تاریک روشنِ صبح کلۀ سحرِ آخر هفته دراز افتاده باشی در رخت خواب میان خواب و بیداری و با چشمان نیمه بازی که تاب نور مانیتور را نمی‌آورند ببینی دوستی یکی از نوشته‌های قدیمی‌ات را برایت فرستاده و نوشته باشد «چه زیباست این، از خواندنش سیر نمی‌شوم» و همکلاسی‌ای که دورادور می‌شناسی‌اش گفته باشد «چه خوب که با ما هستی، از بودنت متشکریم».

۱۳۹۴/۱/۲۸

هلن

هلن استاد موسیقی است. موسیقی را می‌فهمد و خوب پیانو می‌نوازد. خانه و زندگی‌اش هم همه خوب و به راه هستند. دختر خوب، شوهر مهربان و سر به راه. همه چیز خوب است و این‌‌‌ همان جایی که باید ترسید. 
بعد از سال‌ها، که حکم آرامش پیش از طوفان را داشتند، افسردگی به ناگاه دوباره از راه می‌رسد. «سگ سیاه» بد قدم برگشته است. سگ سیاه جهانِ رنگارنگ و پر از موسیقیِ هلن را تاریک می‌کند، بی‌رنگ، بی‌مزه، بی‌ریتم وبی‌صدا. به در و دیوار چنگ می‌زند، اما هیچ صدایی نمی‌شنود، هیچ رنگی نمی‌بیند. به در و دیوار چنگ می‌زند که شاید معنایی از دل این همه بی‌معنایی بیرون بیاید. معنا اما به یکباره از دل این دنیا رخت بر بسته است. تنها روزنه‌ای که به سوی نور و دنیای رنگ و صدا و بو و طعم باز است، دختری است از‌‌‌ همان دنیایی سابقا پر رنگ و ریتم، اکنون ساکن دنیای تاریکِ بی‌رنگ و بی‌صدا. دردا که قانونِ غریزی این دنیایی بی‌رنگی این است که خودت را که نمی‌توانی نجات دهی، بنابراین تا می‌توانی سعی کن که «دیگری» بماند. گویی نجاتت در گرو نجات دیگری است. طرفه اینکه اگر دیگری به نور برسد، تو را اما در دنیای تاریکت تنها‌‌ رها می‌کند.