Google+ Followers

۱۳۹۳/۹/۲

'او' هم شازده کوچلو را نخوانده بود؟

در نوامبر ۱۹۷۳ در اوکلاهاما شامپانزه‌ای متولد شد که گرچه چندان بختیار بود که به یاد نوام چامسکی نامش را «نیم چیمپسکی» گذاشتند، اما زندگی با او خوب تا نکرد. هربرت تریس، استاد زبان‌شناسی دانشگاه کلمبیا تصمیم گرفت امکان یادگیری زبان به این بچه شامپانزه را بررسی کند و این آغاز تیره بختی او بود. کمی بعد از تولد، نیم به یکی از شاگردان پیشین تریس سپرده شد تا درست مثل یک کودک انسان با او رفتار شود. از سینه مادر شیر بنوشد، با بچه‌های آدمیان بزرگ شود، مثل آن‌ها لباس بپوشد، غذا بخورد و بازی کند. مدتی بعد تریس تصمیم گرفت به نیم زبان اشاره بیاموزد. نیم علی الظاهر در یادگیری زبان اشاره موفق و با استعداد بود. اما تریس به این راضی نبود، می‌خواست بداند آیا نیم می‌تواند جملاتی نو بسازد. برای همین هم او را به دانشگاه منتقل می‌کند تا در فضای دانشگاه روی او مطالعه کند. در هر کدام از این انتقال‌ها نیم عواطف شدیدی از خود بروز می‌دهد. هر بار که از کسی که او را آموزش می‌داده، که از قضا همه خانم‌های جوان هستند، جدایش می‌کنند، داد و فریاد راه می‌اندازد، به کسی که با او زندگی می‌کرده می‌چسبد و او را محکم می‌گیرد، تا جایی که باید چند مرد گنده به زور او را جدا کنند، یا که پیش از انتقال بی‌هوش‌اش کنند.
خلاصه، نیم که بزرگ‌تر می‌شود، گاهی رفتارهای خشنی از خود بروز می‌دهد و زندگی افرادی را که با او زندگی می‌کنند به خطر می‌اندازد. او که هیچگاه با شامپانزه‌های دیگر زندگی نکرده و همیشه با انسان‌ها بوده، مثل آن‌ها لباس پوشیده، مثل آن‌ها و از غذای آن‌ها می‌خورده و مثل آن‌ها توالت و حمام می‌رفته، الان باید برگردد به قفس با تعدادی شامپانزه دیگر زندگی کند. داد و بیداد و جیغ و ناله‌های روزهای اولش به کنار، مسئله این است که چگونه می‌خواهد با شامپانزه‌های دیگر ارتباط برقرار کند. نیم که بقیه عمرش در این شرایط وغالبا به تنهایی نگهداری می‌شود، رنج بسیاری را تجربه می‌کند. او هر از گاهی از قفس فرار می‌کند تا دوباره با آدم‌ها و مثل آن‌ها زندگی کند. 

در فیلم مستند «پروژه نیم» می‌بینیم که استفانی، زنی که پس از جدایی نیم از مادرش او را بزرگ‌ کرده بود، می‌آید که نیمِ اکنون در قفس را ببیند. نیمِ تنها و افسرده علی الظاهر پس از این همه سال او را می‌شناسد. با دیدن او بی‌قراری می‌کند و هیجان زده می‌شود. با اینکه استفانی می‌داند نباید در این وضعیت وارد قفس شود و در حالی که دیگران به او هشدار می‌دهند، تصمیم می‌گیرد داخل شود و نیم را از نزدیک ببیند. به محض اینکه استفانی وارد قفس می‌شود، نیم به او حمله کند و او را به در و دیوار می‌کوبد. در حالی که چاره‌ای نمانده الا اینکه به نیم شلیک کنند، نهایتا استفانی را روی زمین‌‌ رها می‌کند. 
اسنفانی گمان می‌کند که نیم که می‌توانست به راحتی او را بکشد اما نکشت، می‌خواست تنها به او بفهماند که در این سال‌ها بر سر اوچه آمده بود. او را اهلی کرده بودند و عاقبت در قفسی تنها‌‌ رها شده بود. 
پیتر سینگر، فیلسوف اخلاق معروف، نوشته‌ای دارد درباره رفتار غیر اخلاقی‌ای که هربرت تریس با نیم داشت. سینگر نوشته‌اش را این طور شروع می‌کند: 

 «روباه گفت: آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموشش کنی. هر که را اهلی کنی، برای همیشه مسئول‌اش خواهی بود.»
خب، شاید هربرت تریس، استاد روانشناسی دانشگاه کلمبیا و مسئول پروژۀ نیم، هیچگاه «شازده کوچلو» را نخوانده است.