Google+ Followers

۱۳۹۲/۴/۳۰

شي کوچک سفید در آغاز خلقت

زمانی در گذشته بی‌‌‌‌نهایت دور، در ابتدای خلقت. من شی کوچک سفیدی هستم با انبوهی از موهای بلند خرمایی که تازه راه افتاده‌ام. در ابتدای شهر، اگر بشود آن را شهر نامید، بلواری است که دو طرف آن را تا بی‌‌‌‌نهایت باغ‌های انگور و گردو پوشانده با تک و توک درختِ آلوچه و به. یک روز صبح می‌بَرَدَم ابتدای بلوار. خم می‌شود، خیلی خم می‌شود تا جایی که به زمین برسد. قفل زنگ زده خیلی قدیمی و شکسته‌ای را از جیب کُتِ خاکستری‌اش در می‌آورد، به من می‌دهد و به انتهای بلوار، جایی در دوردست اشاره می‌کند. قفلی که به هیچ کاری نمی‌آید و نخواهد آمد، هیچ‌گاه. قفلی قدیمی، زنگ زده با قیافه‌ای عجیب و غریب. باید تا انتهای بلوار بروم. هیچ جنبنده‌ای در آن حوالی نیست. ‌‌‌ همان سالی ست که جنگ و گلوله باران تمام شده و گُله به گُله ساختمان‌های تیر و ترکش خورده و فروریخته را می‌شود دید. وحشت زده‌ام. باید طول بلوار تنگ و تاریک را از میان باغ‌ها طی کنم و به مغازۀ جوشکاری برسم. باید تا ابدیت با گام‌های کوتاهم پیاده بروم. درست تا انتهای شام ابد باید راه بپیمایم... هنوز در راه‌ام، هنوز نرسیده‌ام.

۱ نظر:

محمد گفت...

فوق العاده س.