Google+ Followers

۱۳۹۲/۴/۱۸

گر تو این انبان زنان خالی کنی

نمی‌دانم به چه کاری رفته بودم و چرا چنان، چون شام روزه‌داران، دیر مانده بودم -و چه زیبا تصویر کرده است دیر ماندن معشوقه را-. نای گام برداشتن نداشتم. سوار اتوبوسِ دراز و زوار دررفتۀ خطِ واحد شدم و بر روی صندلی‌‌ رها شدم. ساعتی از افطار گذشته بود و ساعتی دیگر اگر که می‌رسیدم. در حالی که زنگ صدای شجریان در گوشم تکرار می‌کرد که «گر تو این انبان ز نان خالی کنی...»، در خیال خام خود به بطالت می‌گشتم و انتظار لقمه‌ای از غیب می‌بردم که لطافت نوازش دستی را بر شانه‌ام احساس کردم. برگشتم. در دست دیگرش کاسه‌ای خرما بود و امتداد دست به شانه و گردن کشیده و رخساره‌ای ختم می‌شد، چنان که هر صیامی را افطار باشد. مانده بودم که کدام را پیش نهاده و به کدامیک باید افطار کنم.

۱۳۸۷، تهران

هیچ نظری موجود نیست: