Google+ Followers

۱۳۹۲/۴/۹

رویای یک ذهن ایده آلیست

از میان شکاف دو کوه رد می‌شویم و در آستانۀ دشتی وسیع، من از زمین فاصله می‌گیرم و پرواز می‌کنم. دوستم، که گویی از همکلاسی‌هایِ دورانِ مدرسه‌ام است، همراهی‌ام می‌کند. مزرعه‌های سرسبزِ گندم و خانه‌های دوردست را که می‌بینم با حیرت می‌گویم: «وای خدای من، این چقدر شبیه روستایِ کودکیِ من است!» وبی‌اختیار شروع می‌کنم به تصویر کردن روستایِ کودکی‌ام. از اینکه خانه‌ها همه پای تپه بنا شده بودند و آبی از مقابل آبادی می‌گذشت؛ از آنجا تا دامنۀ کوه روبرو همه مزرعه‌های سرسبز بود و رودخانه و سد هم درست پایِ کوه بود. گویی با گفتن نقاشی می‌کنم، نه! با تصوّر می‌آفرینم، هر چه را که توصیف می‌کنم بلافاصله خلق می‌شود. در پایان، توصیفم که تمام می‌شود می‌بینم که خلقِ روستایِ کودکی‌ام هم تمام شده است و نم نم باران گرفته است.

هیچ نظری موجود نیست: