Google+ Followers

۱۳۹۲/۱/۲۵

رویا

گویی رفته باشیم تفریح و در باغی در دامنه تپه‌ای اطراق کرده باشیم. جایی در میانۀ یک قبرستان، شیبدار و پله پله. مردی نشسته در کنارم با من حرف می‌زند، گویی خوشحال‌ام که کسی اینجاست که ایرانی است یا فارسی حرف می‌زند، اما انگار متوجه جایی دیگر‌ام و به او توجّه نمی‌کنم. به سمتِ راستم که نگاه می‌کنم، توده‌ای ابر تیره در میانۀ آسمان و زمین دارد شکل خاصی به خود می‌گیرد. خطوط چهره‌اش شکل می‌گیرد و صورت و بالاتنه‌اش کامل می‌شود. خودم، روحِ خودم، است. غمگین است و به من خیره شده.

۳ نظر:

نرگس گفت...

تو غمگینی ولی روحت دارد دل‌بری می‌کند. سرش را کج کرده و خیره‌ شده به تو. کمی نازش را بکش، مبادا قهر کند. ممکن است بگذارد برای همیشه برود.

ا.ش گفت...

والله معلومه که دلبری هم بلد نیست، اونجوری که اون نگاه می کرد اسمش دلبری نبود!

پرتابه گفت...

سلام ایوب خان
وقتت بخیر...
من یکی از اعضای پرتابه هستم.
می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن...
من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی
ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی...
منتظرتیم
http://Partabeh.Com