Google+ Followers

۱۳۹۱/۱۲/۲۸

من باد خواهم شد

من باد را دوست ندارم. نه، اصلا از باد متنفرم. این چنین آزاد و‌‌ رها دست در آستین تو می‌اندازد و می‌رقصد با تو. این همه رهایی و بی قیدی حسادتم را بر می انگیزد. دست در گردن تو می‌اندازد، بناگوشت را نوازش می‌کند و مو‌هایت را بو می‌کشد. دست بر رخساره‌ات می‌کشد، نوک انگشتش را بر ابروانت می‌کشد و من غصه دار می‌شوم. نمی‌دانی چقدر غصه دار. این را به او گفته‌ام، بارها. اما هوسِ عشق بازی با تو رهایش نمی کند چنانکه مرا نیز. چرا که باد است، پر هوا و هوس.
من باد را دوست ندارم. اما عاقبت یک روز باد خواهم شد و بر گیسوان تو خواهم وزید. بوی تنت را از آن خود خواهم کرد. تو را در آغوش گرفته از زمین و زمان جدایت خواهم کرد. گفته‌ام خاکسترم را به باد بدهند تا که آن آخرین ذرات وجودم همیشه سرگردان در باد سفر کنند، شاید روزی هم از حوالی موهای تو بگذرند.

۱ نظر:

دیرآشنا گفت...

فکر می‌کنم من دوست داشته باشم به "فاصله" بدل شوم تا به او برسم. باد زیاده از حد شیئیت دارد.