Google+ Followers

۱۳۹۲/۵/۵

Synesthesia

تو یک تصنیفی، می‌شود تو را شنید. یکی از‌‌ همان تصنیف‌های قدیمی. تو زیبایی و زیبایی‌ات مثل رفتن از لاکرن به سی است؛ روی گام چهارگاه برقصی به لاکرن برسی، مضراب بزنی و بلافاصله سی را بگیری و‌‌‌ رها نکنی. زیبایی تو تجربۀ تعالی است، تجربه عروج است. تجربه ایمان آوردن، مومن شدن است. درست مثل ایمان آوردن، صعود است، بالا رفتن است. همان که گفت «أنتم ألاعلون». بعد که بالا رفتی می‌توانی از آن بالا صدا بزنی که «تعالوا»، بالا بیایید، که همه چیز از این بالا زیبا‌تر است. تجربۀ دیدار تو تجربۀ صعود به بلندایی است که از آن بالا همه چیز زیباتر و دلرباتر است. 

۱۳۹۲/۴/۳۰

شي کوچک سفید در آغاز خلقت

زمانی در گذشته بی‌‌‌‌نهایت دور، در ابتدای خلقت. من شی کوچک سفیدی هستم با انبوهی از موهای بلند خرمایی که تازه راه افتاده‌ام. در ابتدای شهر، اگر بشود آن را شهر نامید، بلواری است که دو طرف آن را تا بی‌‌‌‌نهایت باغ‌های انگور و گردو پوشانده با تک و توک درختِ آلوچه و به. یک روز صبح می‌بَرَدَم ابتدای بلوار. خم می‌شود، خیلی خم می‌شود تا جایی که به زمین برسد. قفل زنگ زده خیلی قدیمی و شکسته‌ای را از جیب کُتِ خاکستری‌اش در می‌آورد، به من می‌دهد و به انتهای بلوار، جایی در دوردست اشاره می‌کند. قفلی که به هیچ کاری نمی‌آید و نخواهد آمد، هیچ‌گاه. قفلی قدیمی، زنگ زده با قیافه‌ای عجیب و غریب. باید تا انتهای بلوار بروم. هیچ جنبنده‌ای در آن حوالی نیست. ‌‌‌ همان سالی ست که جنگ و گلوله باران تمام شده و گُله به گُله ساختمان‌های تیر و ترکش خورده و فروریخته را می‌شود دید. وحشت زده‌ام. باید طول بلوار تنگ و تاریک را از میان باغ‌ها طی کنم و به مغازۀ جوشکاری برسم. باید تا ابدیت با گام‌های کوتاهم پیاده بروم. درست تا انتهای شام ابد باید راه بپیمایم... هنوز در راه‌ام، هنوز نرسیده‌ام.

۱۳۹۲/۴/۱۸

گر تو این انبان زنان خالی کنی

نمی‌دانم به چه کاری رفته بودم و چرا چنان، چون شام روزه‌داران، دیر مانده بودم -و چه زیبا تصویر کرده است دیر ماندن معشوقه را-. نای گام برداشتن نداشتم. سوار اتوبوسِ دراز و زوار دررفتۀ خطِ واحد شدم و بر روی صندلی‌‌ رها شدم. ساعتی از افطار گذشته بود و ساعتی دیگر اگر که می‌رسیدم. در حالی که زنگ صدای شجریان در گوشم تکرار می‌کرد که «گر تو این انبان ز نان خالی کنی...»، در خیال خام خود به بطالت می‌گشتم و انتظار لقمه‌ای از غیب می‌بردم که لطافت نوازش دستی را بر شانه‌ام احساس کردم. برگشتم. در دست دیگرش کاسه‌ای خرما بود و امتداد دست به شانه و گردن کشیده و رخساره‌ای ختم می‌شد، چنان که هر صیامی را افطار باشد. مانده بودم که کدام را پیش نهاده و به کدامیک باید افطار کنم.

۱۳۸۷، تهران

۱۳۹۲/۴/۹

رویای یک ذهن ایده آلیست

از میان شکاف دو کوه رد می‌شویم و در آستانۀ دشتی وسیع، من از زمین فاصله می‌گیرم و پرواز می‌کنم. دوستم، که گویی از همکلاسی‌هایِ دورانِ مدرسه‌ام است، همراهی‌ام می‌کند. مزرعه‌های سرسبزِ گندم و خانه‌های دوردست را که می‌بینم با حیرت می‌گویم: «وای خدای من، این چقدر شبیه روستایِ کودکیِ من است!» وبی‌اختیار شروع می‌کنم به تصویر کردن روستایِ کودکی‌ام. از اینکه خانه‌ها همه پای تپه بنا شده بودند و آبی از مقابل آبادی می‌گذشت؛ از آنجا تا دامنۀ کوه روبرو همه مزرعه‌های سرسبز بود و رودخانه و سد هم درست پایِ کوه بود. گویی با گفتن نقاشی می‌کنم، نه! با تصوّر می‌آفرینم، هر چه را که توصیف می‌کنم بلافاصله خلق می‌شود. در پایان، توصیفم که تمام می‌شود می‌بینم که خلقِ روستایِ کودکی‌ام هم تمام شده است و نم نم باران گرفته است.

۱۳۹۲/۲/۲۰

من موسیِ تو

زیر درخت کهن​سال و قطوری که دورش نیمکتی نهاده​‌اند نشسته​‌ایم. نیمکت را خزه پوشانده و گویی با تنۀ درخت یکی شده است. زمین نمناک است و در زیر لایه​ای از شاخ و برگ پنهان شده. آسمان در آستانۀ گریستن است و ما به انتظار این بغض که هر آن فرو بریزد. تکه چوبی را از زمین برداشته ​ام و در هوا می‌​چرخانم. بر می‌​خیزم، روی نیمکت می‌​ایستم و مثل نقال ​‌ها با چوبم بازی می‌​کنم. چوب را در زمین فرو می‌​کنم و با دست راست بر آن تکیه می‌​زنم. می‌​ گویم جان رالز و عدالتش را‌‌ رها کن! از موسی برایش می‌​ گویم آنگاه که خدایش از او پرسید که در دست راستش چه دارد؟ و این​ که او در آن میانه به زیرکی تا توانست فرصت را غنیمت شمرد و گفت و گفت و گفت. سرش را بالا می‌​آورد و با لبخندی شماتت ​آمیزی می‌​گوید: «حالا موسی بودن تو به کنار، اما خدا بودن او را چه کنیم!؟»

۱۳۹۲/۱/۲۵

رویا

گویی رفته باشیم تفریح و در باغی در دامنه تپه‌ای اطراق کرده باشیم. جایی در میانۀ یک قبرستان، شیبدار و پله پله. مردی نشسته در کنارم با من حرف می‌زند، گویی خوشحال‌ام که کسی اینجاست که ایرانی است یا فارسی حرف می‌زند، اما انگار متوجه جایی دیگر‌ام و به او توجّه نمی‌کنم. به سمتِ راستم که نگاه می‌کنم، توده‌ای ابر تیره در میانۀ آسمان و زمین دارد شکل خاصی به خود می‌گیرد. خطوط چهره‌اش شکل می‌گیرد و صورت و بالاتنه‌اش کامل می‌شود. خودم، روحِ خودم، است. غمگین است و به من خیره شده.

۱۳۹۲/۱/۲۴

رویا

در جایی متروک در ایران، برج سنگی نه چندان بلندی هست، بی در و بی پنجره. در تنها اتاقش - با کف خاکی و دایره‌ای- میزی چوبی ست و نیمکتی. در آن سلول دایره‌ای، مردی ست شبیه من، با کلماتی که من نمی‌فهمم، شعر بلندی درباره مردی که در سلول دایره‌ای دیگریست شعری درباره مردی که در سلول دایره‌ای دیگریست... این سلسله را نیست پایانی و هیچ کس در نخواهد یافت آنچه را زندانیان می‌نویسند.

خورخه لویس بورخس. ترجمه انگلیسی این علی الظاهر شعر در بخش شعر نیویورکر، جولای 2009، چاپ شده است.

۱۳۹۲/۱/۱۱

۵۴. ۶

۵۴. ۶ جملات من بدین شیوه روشنی بخشند: هر کس که آن‌ها را فهم کند، درخواهد یافت که مهمل‌اند، هنگامی که از آن‌ها چون نردبانی استفاده کند که به فراسوی آن‌ها بَررَود. او، به تعبیری، پس از بالا آمدن از آن، بایستی نردبان را دور بیندازد. او بایستی از این جملات فرارود، و آنگاه است که جهان را به درستی خوهد نگریست.

«تراکتاتوس، از ترجمه انگلیسی Dainel Kolak»
پی نوشت: دوستی ترجمه این فقره از تراکتاتوس را که میرشمس الدین ادیب سلطانی انجام داده، برایم فرستاده. در ترجمه‌اش به جای «مهمل» آورده است «بی‌معنا» که اصلا دقیق نیست. این اشتباه را برخی در ترجمه انگلیسی هم مرتکب شده اند. برای ویتگنشتاین مهمل و بی معنا متفاوت هستند. 

۱۳۹۲/۱/۴

۴۱. ۶

۴۱. ۶ معنای جهان بایستی بیرون از جهان خفته باشد. در جهان هر چیز چنان است که هست و چنان رخ می‌دهد که رخ می‌دهد. درون جهان هیچ ارزشی نیست، و اگر می‌بود بی‌بها می‌بود.
اگر ارزش قرار است که بهایی داشته باشد، بایستی بیرون از هر رخداد و چنین یا چنان بودنی باشد. چرا که همه رخداد‌ها و چنین یا چنان بودن‌ها تصادفی‌اند.
ناتصادفی در جهان یافت نمی‌شود که اگر یافت می‌شد خود نیز تصادفی می‌بود.
ارزش جهان بیرون از جهان خفته است.

«تراکتاتوس، از ترجمه انگلیسی Dainel Kolak»
پی نوشت: منظور از ارزش، ارزش اخلاقی است، نه مثلا ارزش مادی چیزی.

۱۳۹۲/۱/۳

۵. ۶


۵. ۶ اگر که پاسخ را نتوان به قالب واژگان ریخت، پرسش را نیز نمی توان.
 معما وجود ندارد.
اگر که پرسش را اصلا بتوان پرسید، آن را پاسخ نیز توان گفت.

«تراکتاتوس»

۱۳۹۲/۱/۲

۴۵. ۶


۴۵. ۶ نظاره جهان از منظر جاودانه، نظارۀ آن به مثابه یک کل، یک کل محدود، است.
به احساس درآمدن جهان به مثابه یک کل محدود، احساس رازآمیز است.
«تراکتاتوس»

۱۳۹۲/۱/۱

۴۴. ۶


۴۴. ۶ آنچه که رازآمیز است چگونگی جهان نیست، بلکه بودن آن است.


تراکتاتوس از ترجمه انگلیسی Daniel Kolak. 

۴۳۲. ۶

۴۳۲. ۶ چگونگی جهان برای آنچه که متعالی ست، کاملا علی السویه[/بی تفاوت] است. خدا خود را در جهان آشکار نمی‌کند.

تراکتاتوس از ترجمه انگلیسی Daniel Kolak. 

۱۳۹۱/۱۲/۳۰

۴۳۱۲. ۶


۴۳۱۲. ۶ نامیراییِ روحِ انسان در زمان- بقای جاودانه آن پس از مرگ- نه تنها تضمین ناشده است، فرضی است که هیچگاه نتیجۀ مطلوب را نخواهد داشت. اینکه من جاودان بمانم آیا معمایی را خواهد گشود؟ آیا زندگانی جاودانه درست به اندازه زندگی کنونیِ ما معماگونه نیست؟ حل معمایِ زندگی در فضا و زمان، بیرون از فضا و زمان است.
(قطعا این شامل حل هیچ یک از مسائل علوم طبیعی نمی شود.)

پی نوشت: تراکتاتوس از ترجمه انگلیسی Daniel Kolak. 

۱۳۹۱/۱۲/۲۹

۴۳۱. ۶

۴۳۱. ۶ در مرگ نیز جهان تغییر نمی‌کند، بلکه تنها خاموش می‌شود.
 ۴۳۱۱. ۶ مرگ رخدادی در زندگی نیست. مرگ زیسته نمی‌شود.
               اگر منظور ما از جاودانگی نه تداومِ زمانیِ بی‌پایان، بلکه بی‌زمانی باشد، آنگاه زیستنِ جاودانه، زیستن در حال است.
               همچنان که میدان دید ما بی‌منتهاست، زندگیمان بی‌پایان است.

«ترکتاتوس».

پی نوشت: از ترجمه انگلیسی Daniel Kolak استفاده کرده‌ام.(تنها به این خاطر که داشتم از جایی می گذشتم که یک نسخه از این کتاب را یافتم.)

۱۳۹۱/۱۲/۲۸

من باد خواهم شد

من باد را دوست ندارم. نه، اصلا از باد متنفرم. این چنین آزاد و‌‌ رها دست در آستین تو می‌اندازد و می‌رقصد با تو. این همه رهایی و بی قیدی حسادتم را بر می انگیزد. دست در گردن تو می‌اندازد، بناگوشت را نوازش می‌کند و مو‌هایت را بو می‌کشد. دست بر رخساره‌ات می‌کشد، نوک انگشتش را بر ابروانت می‌کشد و من غصه دار می‌شوم. نمی‌دانی چقدر غصه دار. این را به او گفته‌ام، بارها. اما هوسِ عشق بازی با تو رهایش نمی کند چنانکه مرا نیز. چرا که باد است، پر هوا و هوس.
من باد را دوست ندارم. اما عاقبت یک روز باد خواهم شد و بر گیسوان تو خواهم وزید. بوی تنت را از آن خود خواهم کرد. تو را در آغوش گرفته از زمین و زمان جدایت خواهم کرد. گفته‌ام خاکسترم را به باد بدهند تا که آن آخرین ذرات وجودم همیشه سرگردان در باد سفر کنند، شاید روزی هم از حوالی موهای تو بگذرند.