Google+ Followers

۱۳۸۹/۸/۷

عروج در دستگاه همایون

 باران تازه بند آمده بود. گُله به گُله از سقفِ شیروانیِ بلندِ کارگاه قطره ​های آب می‌​ چکید. پرتوهای موربِ آفتابِ عصرِ آخرِ پاییز از سوراخ هواکش​‌های دیوار، از میان پره​‌ها به درون می‌​ تابید. کلاس تمام شده بود وهمه رفته بودند. کسی نوار کاست را به داخل ضبط صوت فشار می‌دهد، زخمۀ سه تار علیزاده است در همایون. سردی ​ای در جانم می‌​ خزد، انگشتانِ سردی هماهنگ با ریتم سه تار بر پوستِ عریانم کشیده می‌​شوند، پوستِ تنم سیخ سیخ می‌​ شود. به یکباره می‌​لرزم و بالا می‌​روم، بالا و بالا‌تر.

۱ نظر:

سین گفت...

سلام
کوتاه بود اما خوب که فکر می کنی می بینی یه رمان بلنده....