Google+ Followers

۱۳۸۹/۸/۷

عروج در دستگاه همایون

 باران تازه بند آمده بود. گُله به گُله از سقفِ شیروانیِ بلندِ کارگاه قطره ​های آب می‌​ چکید. پرتوهای موربِ آفتابِ عصرِ آخرِ پاییز از سوراخ هواکش​‌های دیوار، از میان پره​‌ها به درون می‌​ تابید. کلاس تمام شده بود وهمه رفته بودند. کسی نوار کاست را به داخل ضبط صوت فشار می‌دهد، زخمۀ سه تار علیزاده است در همایون. سردی ​ای در جانم می‌​ خزد، انگشتانِ سردی هماهنگ با ریتم سه تار بر پوستِ عریانم کشیده می‌​شوند، پوستِ تنم سیخ سیخ می‌​ شود. به یکباره می‌​لرزم و بالا می‌​روم، بالا و بالا‌تر.

۱۳۸۹/۸/۳

لبخندِ پایانِ مباهله

گفت «معشوق‌ام تو بودَستی نه آن/ لیک کار از کار خیزد در جهان». بله کار از کار می‌خیزد. در گرماگرمی که از آسمان آتش می‌​بارد- و نمیدانم آسمان بر کدام سوی خشمگین است، آیا این آزمونی برای آسمان نیز هست؟ اما بگذار آسمان خود بگزیند که در کدام سوی باشد!- و آتشِ خشمِ دو سوی مباهله که به عرق​ ریزانِ من دامن زده، با چرخش سر و نگاهی شفاف و لبخندی نمکین و حرکات لب​‌هایی که نشان از سلام دارد، گویی مباهله پایان گرفته است.

۲۲ خرداد ۸۹، دانشگاه صنعتی شریف